یه خواب به زبون انگلیسی!!!یکمی هم فرانسه!
خواب از چند قسمت تشکیل می شه که من وسطاشو یادم نیست:
سکانس اول: یه سرباز انگلیسی بودم که با فرانسه در حال جنگه.همینطوری پیشروی کرده بودیم تا رسیدیم به خاک فرانسه.توی میدون جنگ بودم و داشتم حسابی برای وطنم! می جنگیدم. با تمام وجودم دلم می خواست جنگ لعنتی تموم شه و من برگردم خونه.
سکانس دوم: نمی دونم چه اتفاقی افتاد و تمام انگشتای دستای من قطع شد! باید یه جا پناه می گرفتیم. دووم آوردنمون تو اون شرایط محال بود. رفتیم تو یه خونه. اول فکر کردیم کسی اونجا نیست. اما بود...به زن فرانسوی مو فرفری چشم قهوه ای خیلی خیلی زیبا.
سکانس سوم: نمی زاشتم کسی اذیتش کنه. نمی دونم چرا اما خوشم می اومد ازش! از چشمای قهوه ایش. واقعا تو خواب دوسش داشتما!!! اونم یه جورایی هوای منو داشت انگار! یادمه پیتزا درست کرد برام( اینکه پیتزا چه ربطی به فرانسه داره نمی دونم وافعا)
سکانس چهارم: جنگ دیگه تموم شده بود.( ما بردیم) و باید بر می گشتم. دنبالش می گشتم تا پیداش کنم. یهو دیدم یه جا ایستاده و پشتش به منه. بهش گفتم می دونم نمی تونم ازت بخوام که دوستم داشته باشی.(زل زده بودم به دستام)
اما من خیلی دوستت دارم! (Je t'aime)
برگشت نگام کرد.
چشماش پر از اشک بود.
چقدر دوستش داشتم!
وقتی از خواب بیدار شدم باورم نمی شد همچین خوابی دیدم.
جالبیش این بود که فارسی توش نداشت!
و جالب تر ابنکه من مرد بودم! یه سرباز مرد که ته ریش داشت! و خسته بود! و مجروح بود! و عاشق بود...
واقعا خواب عجیبی بود.
کاش می فهمیدم آخر عروسی می کنیم یا نه!!!(شکلک طناز با نیش باز)
سنجاق شده 1: سلام
سنجاق شده 2: خداحافظ
مثل این می موند که شوره ی سر درختاس که داره می ریزه!!!
اما نه...
واقعا برف بود.
اینهمه منتظرش بودم و بالاخره درست و حسابی بارید.
خدایا شکرت
سنجاق شده: می گن اوین خیلی سرده.
دعا می کنم ...
سنجاق شده ۲: از همه ی دوستای مهربونم ممنونم
منو ببخشید که نمیام یا کم میام
اما نظراتو می خونم و در اولین فرصتها جواب می دم.
به یادتون هستم...همیشه...
کسی ویلچر دربست نمی خواد؟؟؟
سنجاق شده:دعا می کنم تن تک تکتون همیشه سلامت باشه و لبخند از لباتون محو نشه...
تو ماشینم از دست نگاها در امان نیستیم...می خوان حدس بزنن ویلچر مال کیه!!!
اینقد بدم میاد از این صندوقای کم ظرفیت بی جنبه...
خوبه ماشین دل گنده باشه
سنجاق شده:هنوز کامنتای پست قبلو جواب ندادم.
ببخشید به زودی همه رو جواب می دم.
(ریتمیک بخون)
.
.
.
واقعا چرا؟چه چیزا!!!
سنجاق شده:بچگیا دایره وار می نشستیم این شعرو می خوندیم یکی می اومد از پست تو دست یکیمون یه چی می ذاشت.
بعد باید می دویدیم قبل از اینکه بشینه می گرفتیمش
یادتونه؟
می گفتن بیا مارو بُکُش!بفرست بهشت که هوا تمیزه...
سنجاق شده: درختای ایرانی هم درختای ایرانی قدیم...
10-11 سالش بود.
گفتم نمی خوام خاله...
گفت برگشتی می خری ازم؟
گفتم آره می خرم
.
.
.
وقتی برگشتم نبودش...
عذاب وجدانش ولم نمی کرد
چشماش پر از خواهش بود
ای کاش همون موقع خوشحالش می کردم...
با گهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آید روز باران
گردش یک روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان
کودکی ده ساله بودم
نرم و نازک
چست و چابک
با دو پای کودکانه
با دو پای کودکانه
با دو پای کودکانه
می دویدم
می دویدم
می دویدم همچو آهو
....
اینو هر وقت بارون می اومد می خوندم
و می دویدم
می دویدم
میدویدم زیر باران
چقدر دلم برای اون روزا تنگه...
سنجاق شده:کامنتاتون منو یاد خیلی چیزا انداخت...
اونم بعد از دو هفته وضعیت اضطراری هوا
خدا خیلی قدرتت زیاده ها...هواپیما هایی که رفتن بالای تهران هیچ کاری ازشون بر نیومد
از همه زیباتر می دونی چی بود؟
.
.
.
لذت نقاشی کشیدن رو شیشه ی غبار گرفته ی ماشینو دوباره تجربه کردم
شکرت خدا جون
.
.
.
به جای صدام گوشم گرفت.!!!
سنجاق شده: این پست از اون پستاییه که ثبت موقت شده بود و الان پستش کردم
تعجب نکنید اگه با فضای محرم تناقض داره...
مرسی